تبليغاتX
نه نترس! کافر نمی شوم...
در اتاقیکه به اندازه یک تنهاییست،دل من که به اندازه یک عشق است، به بهانه های ساده خوشبختی خود مینگرد
 

نه چراغ چشم گرگی پیر
نه نفسهای غریب کاروانی خسته و گمراه
مانده دشت بیکران خلوت و خاموش
زیر بارانی که ساعتهاست می بارد
در شب دیوانه ی غمگین
که چو دشت او هم دل افسرده ای دارد
در شب دیوانه ی غمگین
مانده دشت بیکران در زیر باران ، آه ، ساعتهاست
همچنان می بارد این ابر سیاه ساکت دلگیر
نه صدای پای اسب رهزنی تنها
نه صفیر باد ولگردی
نه چراغ چشم گرگی پیر

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/09/07ساعت 10:7 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

میان دایره ی حیرت
که هر چه می بینم
به هر رگم همه چون نشتریست از نفرت
و گرد سفره ی ظلمت
به سور گند حقارت
حضور این همه مردار خوار
اشارتیست مرا
و دعوتی به سر سفره ی تعلق و تن
چو نیمه جان خست بپرسم کی ؟
کجاست آنکه بگوید من
چو با دلم صدا بزنم دوست
بگویدم که : منم من
لب گشوده ی هر زخم پیر پرسش را
شفای دست جوابی همیشگی باشد
به مرهمی که همه اوست
کجاست آن یگانه ی نایاب
عزیز گمشده در ناکجا
ناکجای ظلمت خواب
جواهری که در این گنداب
فتاده است و نیفتاده
از اوج گوهر ناب خویش
چنان تمامی ما در عمق
که روح و جسممان همه فرسود
اگر چه مانده لیک نیالود
کجاست آنکه نفس هایش
مرا جواب نفس باشد
خموشیش به هزاران هزار حسرت پاسخ
خواب باشد و بس باشد
کجاست آنکه اسارت او
حضور حضرت آزادیست
خراب و خورد اگر چون ماست
لیک ذات آبادیست
کجاست ؟
کیست ؟

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/09/06ساعت 3:9 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

بايد بگذاري و بگذري
تو را عابري خواهم پنداشت
که با عبورش از سرزمين جنگ زده ام
براي مدتي هر چند کوتاه
آبادي را به من بازگرداند
و يک شب آرام و بي صدا
مثل پرواز يک روياي شيرين
از کنار من گذشت و رفت
!آري عزيزم
!باور کن گلايه اي از تو نيست
تو خوبتر ازآني که گلايه اي داشته باشم
گلايه از خودم و ويرانه هاي قلب خودم است
که ذره ذره فرو مي ريزند
و اينک احساس مي کنم جر ويرانه اي از من باقي نيست
که اگر اندکي اميد در من زنده شد
به يمن قدم تو بود
باور کن
به جان تو سوگند
از تو گلايه اي نسيت اگر بگذاري و بگذري
آمدنت درست به موقع بود
آمدنت مثل نزول يک پيامبر بر قومي از دست رفته
درست به موقع بود
 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/09/05ساعت 10:48 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

پاييز مهربان
آوازهای رنگی خود را ز سر بخوان
با برگهای قهوه ای و سرخ و زرد خويش
نقش هزار پرده ای از يادها بکش
لختی درنگ کن
از سطر سطر دفتر يادم عبورکن
با من کتاب خاطره ها را مرور کن
تو يادگار عمر به تاراج رفته ای
در روزهای خاطره انگيزت
پيچيده عطر کودکی و نو جوانی ام
من دکمه های لباسم را
با دستهای مهر تو می بندم
در کوچه های خاطره انگيزت
دنبال عمر گمشده می گردم
گلدان شمعدانی و ياسم را
با قطره های مهر تو
آب می دهم
با من بمان
با من بخوان

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/09/02ساعت 2:36 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
چراغي به دستم، چراغي در برابرم:

من به جنگ سياهي مي روم.


گهواره هاي خستگي

از كشاكش رفت و آمدها

باز ايستاده اند،

و خورشيدي از اعماق

كهكشان هاي خاكستر شده را

روشن مي كند.

***

فريادهاي عاصي آذرخش -

هنگامي كه تگرگ

در بطن بي قرار ابر

نطفه مي بندد.

و درد خاموش وار تاك -

هنگامي كه غوره خرد

در انتهاي شاخسار طولاني پيچ پيچ جوانه مي زند.

فرياد من همه گريز از درد بود

چرا كه من، در وحشت انگيز ترين شبها، آفتاب را به دعائي

نوميدوار طلب مي كرده ام.

***

تو از خورشيد ها آمده اي، از سپيده دم ها آمده اي

تو از آينه ها و ابريشم ها آمده اي.

***

در خلائي كه نه خدا بود و نه آتش

نگاه و اعتماد ترا به دعائي نوميدوار طلب كرده بودم.

جرياني جدي

در فاصله دو مرگ

در تهي ميان دو تنهائي -

[ نگاه و اعتماد تو، بدينگونه است!]

***

شادي تو بي رحم است و بزرگوار،

نفست در دست هاي خالي من ترانه و سبزي است


من برمي خيزم!


چراغي در دست

چراغي در دلم.

زنگار روحم را صيقل مي زنم

آينه اي برابر آينه ات مي گذارم

تا از تو

ابديتي بسازم
...
+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/30ساعت 1:1 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 
زان سوی بهار و زان سوی باران
زان سوی درخت و زان سوی جوبار
در دورترین فواصل هستی
نزدیک ترین مخاطب من باش
نه بانگ خروس هست و نه مهتاب
نه دمدمه ی سپیده دم اما
تو آینه دار روشنای صبح
در خلوت خالی شب من باش

پاییز محزونی
که در خون تو می خواند
گامی به تو نزدیک و گامی دور
آرام همراه تو می آید
روزی تمام باغ را
تسخیر خواهد کرد
ای روشن آرای چراغ لالگان
در رهگذار باد
با من نمی گویی
آن آهوان شاد و شنگ تو
سوی کدامین جوکنارانی گریزان اند ؟
آه
شب های باران تو وحشتناک
شبهای باران تو بی ساحل
شب های باران تو از تردید
و از اندوه لبریز است
من دانم و تنهایی باغی
که رستنگاه آوای هزاران بود
وینک
خنیاگرش خاموش
و آرایه اش

خونابه ی برگان پاییز است



+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/28ساعت 11:45 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

در دستانم ____________
خطی نیست
نه خطی که طول عمرم را نشان دهد
نه خطی که آینده ام را بگوید
و نه خطی که مرا به کسی برساند
من
تمام خطوط دنیا را
در چشمانم پنهان کرده ا م
تا از نگاه متعجب کف بین ها
دلم خنک شود


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/08/27ساعت 10:22 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

به تو دست می سایم و جهان را در می یابم

به تو می اندیشم

و زمان را لمس می کنم

معلق و بی انتها

عریان

می وزم

می بارم

می تابم

آسمان ام

ستارگان و زمین

و

 گندم عطرآگینی که دانه می بندد

رقصان

در جان ِ سبز ِ خویش

از تو عبور می کنم

چنان که تندری از شب

می درخشم

و فرو می ریزم

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/08/25ساعت 5:48 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
چقدر من بي توام خداي من؟
چقدر؟
بگو كه بي تو نيمه روحي
كه سر گردان و بي سايه
به هر سو مي رود
تهي ست از بودنت
چقدر برشانه ام ببينم ....
چقدر؟
تورا روزي نيابم كه همين كفش و
همين لباس همين درد و همين نگاه را
با خود به دوش بكشم
مي نويسي هر چه مي بيني
به دنبالت نمي گردم
تو اينجايي و من دورم
من ان گم كرده راه ام كه
باز هم
تو با نجواي هرروزت
نگاهت را نمي گيري
چه وصفي دارم از مهربانيت؟
نمي دانم
نهايت را تو مي داني و من
مبهوت جادويت
بگو به من
چقدر من بي توام خداي من ؟

چقدر؟


+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/23ساعت 12:57 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

بیا حواسمان را پرت کنیم

مالِ هر کس دورتر افتاد،

عاشق تر است.

اول خودم:

حواسم را بده تا پرت کنم !!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/08/16ساعت 10:58 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

مرا از صليبم  
پايين بكشيد   
كتاب ها دروغ نوشته اند   
وقتي لب هايت    
براي يك چكه عشق 
چاك خورده اند  
مسيح هم اگر باشي   
وسوسه عاشق شدن   
رهايت  
 نخواهد كرد!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/08/15ساعت 4:47 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

گم کرده ام تو را ... نیستی

و من خوب می دانم

این دل گرفته هر چقدر هم ببارد

نه خزان تنهایی ام

می شود بهار

نه لوت سینه ام

لاله زار

و نه یأس واژه های ذهنم

یاس سپید!

اما

بغض می شوم

ببارم

شاید به کنج آسمان دلم

پیدا شوی

!..رنگین کمانم

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 2:50 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

پرنده لب تنگ ماهی نشسته بود و به ماهی نگاه می کرد

و می گفت:

"تو که سقف قفست شکسته چرا پرواز نمی کنی؟؟؟؟!! " 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/29ساعت 12:12 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

 كجا؟ نمي دانم!
رفته به دور دست ها
به سزمين روياها!
تقصير نسيم بود!
تقصير دلم بود!
تقصير من بود!!!
آه...
از دستم پريد قاصدكم
پيغامكم
اميدكم
رفته به دور دست ها
ظريف و نحيف
سپرد خودش را به بادها
به افواج ناآشنا و ناكجاها
قاصدكم پريد!
پريدم!
رفتم!
مردم!!!
ابدي شدم در سرودش!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/27ساعت 8:53 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

چشمانش را مي بوسم كه گريسته‌اند براي عشق
لبانش را مي چشم كه سكوت كرده‌اند براي عشق
و گونه‌هايش را مي مکم كه از عشق داغ است

نه براي دل بي‌تابش
 اما چه مي‌توانم كرد جز دوست داشتن

چشمانش را مي‌بوسم كه از عشق مي‌خندند
لبانش را كه از عشق قصه كرده‌اند
و گونه‌هايش را كه گل انداخته است از عشق
قلب شادش را آنگاه مي‌بويم

...
بسان سيبي سرخ قصه ما از آن روز آغاز شد
كه از عشق برايم گفت
دل به او دادم
چه كودكانه!
و به آن روز ختم شد
که در نگاهش عشقي نديدم


...
به چشمانش دروغ گفتن را ياد نداده بود!!!
از آن روز
من بزرگ شدم!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/20ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

آنجا كه چشمان مشتاقی برای انسانی اشك می ریزد، زندگی به رنج كشیدنش می ارزد.
                                                                
             دكتر شريعتي

 

+ نوشته شده در  جمعه 1388/07/17ساعت 2:35 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

هجوم می آوری

نفست به نبض گردنم می خورد

...بوی دهانت

گس است

مثل خرمالو گس

و قوی هستی

همچون باده ای

آرام در کنارم می گیری!

....فصل عشق بازی ما گذشته است... 

 باران!

ببار و خیسم کن،

با اینکه این حرفها نخ نما شده

...اما تو و قطراتت

همچنان تازه اید!!

آن حرفها که اول زدم

همه را فراموش کن!!!!!


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/16ساعت 1:35 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

صدایت

در سرازیری ِ جاده

باریک می شد..

: .... بر می گردم عزیز ِ دل....!

دنیا که دو روز نیست!

و من

سالهاست ....

که....

... چلّه نشسته ام...!!!

در انتظار ِ...

روز ِ ...

سوّم.........!!!



 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/13ساعت 11:28 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

اگر دروغ رنگ داشت هر روز شاید

ده ها رنگین کمان از دهان ما نطفه می بست

و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/08ساعت 1:15 قبل از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

کاش مي دانستي مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم

کاش مي دانستي

                          کاش مي فهميدي

کاش و صد کاش نمي ترسيدي

                             که مبادا دل من پيش دلت گير کند

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/07/07ساعت 10:55 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

بهترين وسيله براي جلب محبت ديگران، نيكي درباره آن هاست

                                                                                     ژان ژاك روسو

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/07/06ساعت 9:45 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 

خدایا از عشق امروزمان چیزی برای فردا کنار بگذار.

               نگاهی،

                           یادی،

                                    تصویری،

                                                  خاطره ای...

 برای هنگامی که فراموش خواهیم کرد روزی چقدر عاشق بودیم!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/07/02ساعت 6:0 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

 

تقصیر باغچه نیست
بعضی گل ها
تنها زیر نور ماه می رویند
مثل رویایی که شب رفتنت
حوالی خانه ما بود

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/07/01ساعت 1:50 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

زیباترین حکمت دوستی ، به یاد هم بودن است ، نه در کنار هم بودن

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/31ساعت 2:13 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

دو قدم مانده به آن کوچه که هر روز تو را می دیدم
لانه زاغچه ایست
چه صفایی دارند
پر شور و شعف و روشنی اند
ز پر زاغچه ها من به یک رنگیشان پی بردم
در دکان دو رنگی تعطیل
همگی همدل و هم خو
گر چه مشکی پوشند
دلشان رنگ خداست
زندگی مال همین زاغچه هاست
کاشکی زاغ صفت عاشق من بودی و بس...

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/24ساعت 1:31 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 

 

اگر به خانه ی من آمدی

 برایم مداد بیاور

 مداد سیاه

 می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

 تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

 یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه در آورم

شخم بزنم وجودم را ...

 بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم،

 سرم هوایی بخورد و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم می‌خواهم ...

 بدوزمش به سق ...

 اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

 می‌خواهم هر روز اندیشه‌هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم،

پهن کنم روی بند

 تا آرمان هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

 می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

 برچسب فاحشه می‌زنندم بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

 برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

 فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

 به یاد بیاورم که کیستم!

 ترا به خدا ...

 اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند برایم بخر ...

تا در غذا بریزم

 ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ...

و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم!

                                                                                       (با تشکر از حمید رایا)

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/06/15ساعت 7:30 بعد از ظهر  توسط آزاده ستوده | 
 
*آخرین به روز رسانی *
*پست الکترونیکی من*
*گذشته وبلاگ*
*درباره ی کاستومایز*
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...
دوستای خوبم ممنون که به این وبلاگ لطف دارین و با نظرات مساعدتون شرمندم میکنین. خوشحالم که تونستم نظر یه سری مخاطبای خاص رو جلب کنم. کسایی که فکر می کنن و روی مطالب وقت میذارن. این برام خیلی مهمه. البته همه ی اشعار این وبلاگ از خودم نیست و علاوه بر مطالبی که گه گاهی از ذهن خودم تراوش می کنه و مثلاَ اسمشون شعره، عمده ی مطالب نوشته شده در این وبلاگ از منابع زیر هستش:
- شعر معاصر فرانسه
- مجموعه اشعار فریدون مشیری
- همچون کوچه ای بی انتها
- مجموعه اشعار فروغ فرخزاد
- مائده های زمینی، آندره ژید
- همچنان تا نمیدانم چه وقت، هیوا مسیح
- بانو، کیکاووس یاکیده
- پابرهنه تا صبح،گراناز موسوی
- مجموعه اشعار نادر نادرپور
- اشعار شادروان حسین پناهی
- در سپیده دمان فروردین،احمد قربانزاده
- منابع متفرقه
در مورد دوستان عزیزی که پیشنهاد تبادل لینک رو میدن‘ با کمال میل این کارو انجام میدم. لطفا بعد از لینک کردن کاستومایز فقط کافیه که یه خبر بدن که به لیست لینکها اضافه بشن. به هر حال امیدوارم کاستومایز با همراهی و نظرات مفید تو -مخاطب عزیز- هر روز بهتر و پربار تر بشه.


*پیوندهای روزانه*
- خلوتهای تنهایی*
- اجق وجق های بی اجازه*
- عاشقانه. جک. اس ام اس. عکس*
*آرشیو پیوندهای روزانه
*آرشیو هفتگی مطالب و آخرین آپدیت‌ها*
هفته اوّل آذر 1388
هفته چهارم آبان 1388
هفته سوم آبان 1388
هفته دوم آبان 1388
هفته چهارم مهر 1388
هفته سوم مهر 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته اوّل مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم شهریور 1388
هفته دوم شهریور 1388
هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته اوّل خرداد 1388
هفته چهارم اردیبهشت 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته دوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته اوّل آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته سوم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته دوم تیر 1387
هفته اوّل تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته سوم خرداد 1387
هفته دوم خرداد 1387
هفته اوّل خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته اوّل اردیبهشت 1387
هفته چهارم فروردین 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته دوم فروردین 1387
هفته اوّل فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته سوم اسفند 1386
هفته دوم اسفند 1386
هفته اوّل اسفند 1386
هفته چهارم بهمن 1386
هفته سوم بهمن 1386
*آرشیو موضوعی کاستومایز*
×اشعار کوتاه×
×ترجمه ترانه های خارجی×
×صفحات تنهایی×
×یادداشتهای روزانه من×
×دیگر بار تو را به نقطه ی آغاز بر می گرداند!×
*لینک دوستان من*
- به کسی نگو چرت و پرت میگم*
- پاره پاره*
- تشرنامه*
- THOMAS ANDERSON*
- سها همیشه یک سکوت
- سایت ایرانیان
- وبلاگ شخصی سما
- و گذشتن
- رویای شیرین من
- میدان زنان!!*
- کابوس بروانه ها
- صدای پای ماه
- نفس بلوچ
- حلقه
- دختر بودن
- تکناز
- هر چی که دلت بخواد آنتی فیلتر
- دانلودکده
- اتوپیای واژگان سیاسی
- دنیای کامپیوتر و اینترنت
- جوان امروز
- مطالب خوب من!
- داستان و مقالات
- مقالات من و تو
- پسر جزیره
- نام قبیله ام شرمساریست...
- خدا، عشق، زندگی
- الهه عشق
- سرود بودن من
- سرزمین خدمات اینترنتی
- may be soon, may be never!
- داستان‌های تقریباً کوتاه*
- جیغ بنفش
- دایره ی طلایی
- سجاد رحیمی مدیسه
- هستم- می تونم
- رابطه ی پنهان
- آدم نما
- عشق صورتی
- سه بچه فیل!
- تولکیان
- کتاب غم
- باران که می‌بارد...
- سلطان آسمانها
- عکسهای گرافیکی و بکر
- وبلاگ شخصی فرزاد کمانگر
- مشاهیر ایران زمین
- بي‌بي باروني
- پرنیابلاگ
- فاحشه در زمستان!!
- sAcrAt is beautiful dreams before death
- دو عاشق اينترنتي
- ...اشک و شمع و خاکستر...
- هرگز براي دوست داشتن پاياني نيست
- شبكه خبر مسيحيان فارسي زبان
- اين تراما. سروده‌هاي غم‌انگيز من
- بهترين‌ها براي عاشقان
- اشعار دریا
- دانلود کلیپ-عکس-نرم افزار-کتاب و ...
- جک و اس ام اس روز
- بهترین های هک
 

 RSS

POWERED BY M.S



*دوستای خوبم که گه گاهی بهم سر می زنن*





Powered by WebGozar