تماشا
تماشا بر صحرای خون چه زیبا بود
زمانی که سنگ قبر را تاج سر خود کردی
صدای مویه ها بر جان خفته ی ما
چه سان نشست و تو بی درنگ پرواز کردی
آسمان میبوسدت و گاه در آغوش خداوند تو را می بوید...

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۷/۰۵/۰۶ ساعت ۱۰:۱۲ ق.ظ توسط آزاده ستوده
|
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...