قفس
وقتی از درون قفس ، زندگی را نگاه
می کنم
...تمام سقف دنیا را ... راه راه
...خاکستری
شاید کمی مایل به گریه می بینم
وقتی از درون قفس به دریا نگاه
می کنم
دریا فقط همان کاسه آب
و ماهیها همان پوست های ارزن مانده به روی آب
اما قفس یک حقیقت دروغ بود
که برگرده هایم نشاندی
تا ببافم خودم را و سرنوشتم را
...رج به رج با درد...خسته خسته... میله میله
که نتوانم بگویم
عزیزم کهکشان وجود دارد
دریا ، کاسه آب من نیست
روزی من، آن چند دانه ارزن نیست
دنیا به اندازه طول و عرض قفس من نیست
وقتی به من بافتن قفس را آموختی
...رج به رج با درد...خسته خسته... میله میله
من آسمان را هم خط خطی دیدم
عزیزم این بار اجازه نه... بی اجازه
می شکافم قفس را تا برانداختن خودم
می خواهم نفس نفس ستاره ها را بشمارم
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۷/۰۹/۲۸ ساعت ۳:۲۵ ب.ظ توسط آزاده ستوده
|
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...