نشان

 

 

دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد 

بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد!

 کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست

حتا دل دماوند، آتش فشان ندارد 
 
 دیو سیاه دربند،
آسان رهید و بگریخت 

رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد

 روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید

  زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد

 بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند  

گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد

 دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد   

  نادر ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد

  دارا ! کجای کاری، دزدان سرزمینت 

بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد

 آییم به دادخواهی، فریادمان بلند است 

اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد

 سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی 

اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد

 کوآن حکیم توسی، شهنامه ای سراید  

شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد

 هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی  

بی نام تو،وطن نیز نام و نشان ندارد

سیمین بهبهانی

خواب

 

به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصف شب است
چشم میبندم که مبادا چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم
سال هاست که مرده ام

 

لحظه ی آبی عشق

 

هنوز گوشم از گفتگوی بی گریه مان گرم بود!
از جایم بلند شدم،
پنجره را باز کردم
و دیدم زندگی هم هر از گاهی زیباست!
شنیدم که کلاغ دیوار نشین حیاط
چه صدای قشنگی دارد!
فهمیدم که بیهوده به جنونِ مجنون میخندیدم!
فهیدم که عشق،
آسمان روشنی دارد!
رو به روی عکسِ سیاه و سفید تو ایستادم،
دستهایم را به وسعتِ « دوستت می دارم!» باز کردم،
و جهان را در آغوش گرفتم

                                                               یغما گلرویی

 

من مریضت شدم

 

تاریخها را گم میکنم... فقط یادم هست که این را باد از من میدزدید .. و جمله هایم به دست موشهای کوری که بر واژه هایم پرسه میزنند ، جویده می شد ...

من مریضت شدم زیر بارون..

باران بی گناه بود.. من خیلی وقت بود تنها بودم...حتی قبل از تولدم  .... فقط خواستم همه چیز را گردنِ عشق انداخته باشم ..

من ...

باران نمی بارد .. پس به چه بهانه ای مریض میشوم ؟

مونا برزویی