
گفت که هرچه داشت به تو داد
کمر خود را شکست تا آن چیزی بشود که تو نیاز داری
مدت زیادی سعی کردم رقابت کنم
دیگر تحمل ندارم، بیناییام را از دست میدهم
دارم به تو میگویم که این قابل دوام نیست
من در این خیابان یکطرفه تنها قدم میزنم
این بار رها میشوم
میخواهم خودم را پیدا کنم
نمیتوانم بنشینم و منفعل باشم
دیگر تحمل نخواهم کرد، همین
خیلی سعی کردم که اگر پنجاهپنجاه نمیشود،
کسی باشم که تو میخواستی
اما تو میدانی که این مناسب من نیست
من نمیتوانم هرچه را در وجودم دارم، به تو بدهم
چون من اینجوری نیستم
نمیخواهم فکر کنی که من خودخواهم
فقط حالم از آشفته بازار یک طرفة تو به هم میخورد
اگر نمیتوانی نیمی از راه را بیایی
فکر میکنم وقتش رسیده که به راه خودت بروی
دوستت دارم اما نمیتوانم لوست کنم
اگر برای خودت دنبال مادر هستی
خودت میدانی چه کار باید بکنی
در آینه نگاه کردم
هر روز خودم را میبینم که کمرنگتر میشوم
تو سعی میکنی مرا مثل او قالبگیری کنی
تو را خیلی دوست داشتم، تو را نفر اول قرار دادم
اما نمیتوانم زندگیم را این طور بگذرانم
قبلاً بدجوری غرق عشق بودم
نمیتوانستم نور را ببینم
ولی حالا به اندازة کافی قوی هستم که تو را ترک کنم
پس بهتر است که با من درست رفتار کنی
نمیخواهم همه چیز را رها کنم
پس این آخرین فرصت توست
نمیخواهم با تو دعوا کنم
ولی سهم بیشتری از تو میخواهم یا همه را به من بده یا آخر خط است
نمیتوانم بنشینم و منفعل باشم
دیگر تحمل نخواهم کرد، همین
خیلی سعی کردم که اگر پنجاهپنجاه نمیشود،
کسی باشم که تو میخواستی
اما تو میدانی که این مناسب من نیست
من نمیتوانم هرچه را در وجودم دارم، به تو بدهم
چون من اینجوری نیستم
آشپزی کردم، نظافت کردم، لباسهایت را شستم
چنان پست و ناسپاس بودی
تمام شب بارها گریه کردم
بگو چه طور توانستی مرا تنها بگذاری؟!
در حالی که میدانی روزی دلت برایم تنگ خواهد شد
اگر قرار نیست پنجاهپنجاه باشد، پس عزیزم من اینجوری نیستم
نمیتوانم، نمیخواهم، نمیتوانم، نمیخواهم...