
....
در بیست و نه سالگی
نه از خستگی سفر
بلکه از سرگیجه ی غروری بی حد و قیاس که رشد آن مرهون این زندگی خانه بدوش بود
درک کردم یا به خویشتن القا کردم که دیگر برای جوهر تازه ای از حیات پخته شدم ام
به خانه ی خالی مانده ام برگشتم
پنجره ها را باز کردم
سالها همچون بخیلی گنجینه می انباشتم
و با تمام نیرویی که داشتم خویشتن را دولتمند می ساختم
خویشتن را تعلیم می دادم
- گمان می بری که در این لحظه خاص بتوانی مزه احساس توانای کامل آنی حیات را
-بی اینکه آن چیزها را که حیات نیست از یاد ببری-
بچشی؟
عادت فکرت بار خاطر تو است.
در گذشته و در آینده می زیی و هیچ جیز را خود بخود نمی بینی
- ما جز در آنیت حیات هیچیم
تمامی گذشته پیش از اینکه چیزی از آینده پا به عرصه وجود بنهد
در این آنیت حیات می میرد.
این لحظات!
- می فهمی؟
که "حضور" این لحظات به چه نیرویی است؟
سعی کن گاهی فرادا خود را در این "لحظه" جایگزین کنی
تو اگر میخواستی یا اگر میدانستی می توانستی در این لحظه
بی هیچ همسر یا فرزندی
بر روی زمین در برابر خدا تنها باشی...
در پس هر در بسته ای خدا ایستاده است...