درد صلیب

 

قطره ای شبنم چکید

       گلبرگی زرد شد

                  چشمانی بسته شد

انگشتانش غرق به خون

        پیشانیش آراسته به خار

درد غربت

         آخرین آواها

              با فریادی خفه در گلوگاهش...

- گوش کن! ... می شنوی؟

          "خدایا... چرا مرا ترک کردی..."

آه...

           "ایلی.... ایلی...."

... سکوت

                - تمام شد...!!!!

 

خلسه

 

دچار خلسه شده ام

         در تب و تاب ماهیهای قرمز درون تنگ

دچار خلسه شده ام

        در تقلای ناپروانه ی درون پیله

دچار خلسه شده ام

برای لمس واژه ی عمیق ایدئولوژی محبت

                       - اما چرا خشونت!

                                        سر به استخوانهایم می ساید!؟....

 

 

مرداب

 

پای هایش را بسته است که نرود

دهانش را بسته است که نگوید

                              - باید بروم

شوق را از او گرفته است

احساش را کشته است

                              - این حفره ی سیاه

که خاطره سازد از شکفتن و رُستن

          از حرکت و پویش

 برکه ی دیروز....             مرداب امروز....

"بودن یا نبودن! مسئله این است!!!"

 

شبح

 

سایه

انسانهای شبه مدرن

                            در عصر نو

در جستن سبقت از خدا

         -خودهای بی خدا-

به بهای از دست دادن خویش

شبح خود را بازیافته اند!!!

 

تابلوی نقاشی

 

در واکنش پروانه های مُرده به تصویر گلهای اقاقیا

                                  با بالهای پر از اشتیاق!

کجای این گلخانه

            می توان پرواز را

                            در عمق ذهن برگ حکاکی کرد!؟

 

تبریک

 

این شعر رو تقدیم میکنم به محمد عزیز به مناسبت تولدش:

دوست داشتن

برای بودن
     زیستن
مجالی مرا بس
تا بدانم
          گلبرگهای گل سرخ معطر از چیست...
حس خوب پرواز
زیبایی لحظه
                    آه خدای من... تا خدا چقدر فاصله است.....
میلادت مبارک...

چون استقلالی هستم و قهرمان هم شده تیممون. واسه همین اولین پست امروزمو با رنگ آبی گذاشتم. راستی استقلالی ها بهتون تبریک میگم.

 

آدمهای سرگردان

 

آدمهای سرگردان

                    گویچه های خالی

             شفاف و کدر

آینه ی غبار گرفته

از تنش بی اعتمادی

                  - بی اعتنایی

گاهی به قلبها بیندیش

گاهی به تن ها

               باری آغاز بودن خویش

بودن یک تن

بودن باهم بودن

               - در کنار بودنهای ممتد

در کجای این ناکجاها

دمی ایستادن

تنفس از عمق وجود

و آغاز دوست داشتن...

 

دخترک

 

ای روز دخترک بازیگوشت کجاست؟

ای شب آن کودک خفته آرام در خوابت کجاست؟

همو که در لابه لای زمان گم شد

و خود را به دست باد سپرد

عروسکی کوچک تمام دنیایش بود و تمام خوشبختی اش

صدای بال پروانه های سپید...

اما امروز

غبارگرفته و تنها

در گوشه ای بسان شبه آدمها

غرق در آرزوی خوشبختیهای آدم بزرگها

با حسرت غبارآلود کودکیش

به یاد آن عروسک و آن روزها

لحظه به لحظه

می پندارد که  چگونه گذشت زمان

او را تبدیل نمود به گونه ای که خود نیز  خود را نمی شناسد!!!

 پروانه ها

 

حقیقت

 

شاید برای رسیدن به حقیقت

رسیدن به آن واقعه ای که به قول خیلیها تلخ است

سالها کوشش کرده باشی

سالها مطالعه و تلاش بی وقفه

شبها بیخوابی

روزها دویدن

به امید آنکه اینبار حقیقت یافته شده ات شیرین باشد

ثمره داشته باشد

اما

در کنج ترین لحظات

آنجایی که حس می کنی باید دمی بیارامی

لحظه ای سکون

و سپس ادامه دهی

تنها

یک تلنگر کوچک و تنها یک آوای بیصدا

تو را به خود می آورد

که

لحظه ها و ثانیه هایت را از دست دادی

و تمام روزهایی را که میتوانست برایت بهترین ارمغانها را داشته باشد

گذشتند و تو هنوز چیزی نیافتی

                     این است آن حقیقتی که فکر می کردی سراب را برایت تبدیل به آب می کند!!

 حقیقتی که هر لحظه در کنارت بود و تو به دنبالش می گشتی!

گذشته ها

 

بیاد آن روز که با همدیگه  به بیشه رفتیم

بیاد آن شب که ز یاد هم همیشه رفتیم

بیاد آن لحظه که غم دلامونو پر می کرد

بیاد آن عشق که می گفتیم میشه... رفتیم

 

ببین عجب زمونیه من اینجا و تو اونجا

کدوممون فکر می کنه اون یکی الان کجا

چیکار داره.. چه حالیه.. چه رنگیه زندگیش

میشه اونم یه وقتایی بیاد به اون لحظه ها

 

ببین چطور ز یاد هم شدیم ماها فراموش

الان دیگه تنهاییه گرفتمون تو آغوش

اما اگه یه لحظه هم فکر بکنی می بینی

چه جوری شد دلخوشیمون شده اینطوری خاموش 

 

بیا برای هم همون دوستای ناب.. قدیمی

همون خوبا همون یارای مهربون.. صمیمی

بیا باشیم همون دو تا کبوتر سبکبال

که شاید بشه تکرار روزای قدیمی...

 

 

 

حضور تو

 

تو می روی و قلب من غرق سکوت می شود

وجود بی وجود من حبس رکود می شود

باغچه ی بودنمان که سبز بود برای تو

گل همیشه مریمم سحرٍ نبود می شود

تمام واژه های خوب تمام نیک سروده ها

بیا که با نبود تو چه بد سرود می شود!

 بیا گلم که دست من غرق همه نیازها

لبان من دم به دم جسم درود می شود

حضور تو غینمت است برای جان تشنه ام

خون به وجود غمزدم با تو چو رود می شود

غمزده ی  وجود من ببین چگونه چشم براه

بیا که کلبه ی غمم راه ورود می شود....

 

 

فراموش

 

 Image By Pic.Blogfa.Com

در کدامین عبور تو را جستجو کنم که پرواز کبوتر را به یاد آورم...

در کدامین نگاه جویمت که منظره ی بودن را در ضمیر خویش ثبت کنم...

در کدامین نفس ببویمت که هوای غربت را از خاطرم بزدایم...

و در کدامین هست ببینمت که نیستی خویش را فراموش کنم...

 

لحظه

 

عکسهای فانتزی

....

در بیست و نه سالگی

نه از خستگی سفر

بلکه از سرگیجه ی غروری بی حد و قیاس که رشد آن مرهون این زندگی خانه بدوش بود

درک کردم یا به خویشتن القا کردم که دیگر برای جوهر تازه ای از حیات پخته شدم ام

به خانه ی خالی مانده ام برگشتم

پنجره ها را باز کردم

سالها همچون بخیلی گنجینه می انباشتم

و با تمام نیرویی که داشتم خویشتن را دولتمند می ساختم

خویشتن را تعلیم می دادم

- گمان می بری که در این لحظه خاص بتوانی مزه احساس توانای کامل آنی حیات را

-بی اینکه آن چیزها را که حیات نیست از یاد ببری-

 بچشی؟

عادت فکرت بار خاطر تو است.

در گذشته و در آینده می زیی و هیچ جیز را خود بخود نمی بینی

- ما جز در آنیت حیات هیچیم

تمامی گذشته پیش از اینکه چیزی از آینده پا به عرصه وجود بنهد

در این آنیت حیات می میرد.

این لحظات!

                               - می فهمی؟

که "حضور" این لحظات به چه نیرویی است؟

سعی کن گاهی فرادا خود را در این "لحظه" جایگزین کنی

تو اگر میخواستی یا اگر میدانستی می توانستی در این لحظه

بی هیچ همسر یا فرزندی

بر روی زمین در برابر خدا تنها باشی...

در پس هر در بسته ای خدا ایستاده است... 

 

شکوفه ها

 

شکوفه ها چرخ زنان با نسیم

به گونه برفدانه ها ناپدید می شوند.

- آنچه یکسره زوال می پذیرد

                         منم...

اردیبهشت من

۲۹ سال گذشت و من حیران ماندم از این گذر بی عبور!

از این تکرار تو...

چه ساده و چه بی پروا

 گذراندم

تا در آوازهای دختری کوچک که همین دیروز

سرگرم کودکی بود

امروز این سان

 سرود بودن خویش را بسرایم...

 

زندگی ادامه دارد...

 

 

Image By Pic.Blogfa.Com

در وهم‌ترین لحظه‌ها آمد

و چه عاشقانه حضورش را جشن گرفتم

و چه صبورانه بودنش را

ثانیه در ثانیه به ضیافت آینه‌ها بردم

آمد

هنگامی‌که زمان

با گذر پر حسادتش

هر لحظه او را از من می‌گرفت

و من

در انتظار آن عشق اهورایی

با بی‌رحمی چشمان پر از غبطه زمانه می‌جنگیدم

مبادا در این جدال بگیردش از من و باز شوم منی بی او!

                                   ***

ماری همچون عبرت ضحاک

با چهره‌ای چه بسا معصوم چون بره

در سایه‌ی عاشقانه‌هایی بی‌عیب و نقص

و لحظاتی که چون رؤیا وجودت را در خود حل کند

در بودنم رخنه کرد

- آرام، آرام-

 بی‌صدا

عبوری کوتاه

و چشیدن زهر شیرین از خود بی‌ خود شدن

                                   ***

با کلامش ترنم بهار و زمزمة آب در گوشم

و دیگر همه‌چیز او بود

                         ـ همه‌چیز او شد ـ

- چرا نفهمیدم؟!!

به خود آمدنی کابوس‌وار

همه‌چیز او شد؟!!

و در زمستانی‌ترین لحظات

آن سان که چشم‌انتظار آنی که بهار را برایت دوباره بیافرینند

او رفت

و تکه‌ای از منِ من را با خودش برد

                         - تمام مرا با خود برد...

و از آن لحظه این دیگر من نیستم

منی بی من است که می‌زیَد در روزهای خاطره

او رفت

و صدای مبهم شبهی که هر دم در گوشم زمزمه می‌کند:

                                                  «زندگی ادامه دارد...»

 

 

آغازی دوباره

 

بهار نمی رود

این مائیم که از آن بی اعتنا عبور می کنیم

زمستان نمی آید

این مائیم که به استقبالش می رویم

این مائیم که تصمیم می گیریم از گذر تابستان و پائیز

                                         - چگونه درس بگیریم...

 

 

تبریک

 

  NOROOZ The words to say, The road to take, To find a way to your heart, To get to you, No one on this earth loves you like I do, HAPPY NEW YEAR WITH MY BEST WISHES

gardenia, flowers, 
spa day, health, 
relaxation, rest, 
healthful. fotosearch 
- search stock 
photos, pictures, 
images, and photo 
clipart

 

نوبهار است در آن کوش که خوشدل باشی

که بسی گل بدمد باز تو در گل باشی

من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش

که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی

 

دوستان عزیزم سال نو پیشاپیش مبارک

می رم سال جدید بر می گردم

امیدوارم در سال جدید هر روزتون بهتر از روز پیش باشه