Windy night……… Chris De Burgh
وقتی آسمان خشمگین دهان باز میکند
و از شمال تا جنوب شلاقی از باران فرود میآورد
پنجرههایت را ببند و همة درها را
و برای همه آنهایی که با سواحل سنگی برخورد میکنند دعا کن،
و وقتی جادة گرسته انگشتش را به سمت قلبت نشانه میرود و میگوید:
«غریبه دنبالم بیا، من به تو نشان میدهم از کجا شروع کنی».
خوب هیچ تکانی نخور، نه به چپ، نه به راست، چراکه آن تازیها میخواهند تو را بگیرند،
و وادارت کنند که در دلِ شب طوفانی بدوی و جیغ بکشی،
و در یک شب طوفانی، سوسوی نوری، به چشم یک فرشته در حال پرواز رسید،
به درگاه آمد و آنجا سرباز جوانی را در حال گریه دید، که از زخم جنگ در حال مرگ بود،
بعد فرشته خداوند به شکل یک دختر درآمد،
و کنار پسرک زانو زد و گفت «به تو کمک خواهم کرد که به آن دنیا بروی،
آه روح خستهات را آرام کن، سرت را بر شانهام بگذار،
دست لرزانت را در دستم بگذار تا این شب به پایان برسد،
چراکه آن شیطان تو را میخواهد ولی تو یک سربازی،
و به همراه یک دوست در کنارت احتیاجی به پنهان شدن نیست، تا جنگ تمام شود»
آه خدایا در این شب طوفانی
پس اگر در یک شب طوفانی نیاز به کمک داشتی
مطمئن باش اگر شمعی روشن کنی، دوستی میتواند نورش را ببیند
ممکن است غریبهای باشد که به دنبال تو میآید،
و شاید هم فرشته خداوند که برایت خبرهای بهتری آورده اس،
در یک شب طوفانی
آه صدایم را بشنو، خدایا صدایم را بشنو، آه خدایا در شب طوفانیام،
آه صدایم را بشنو، آه خدایا در شب طوفانیام...
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...