نمیدانم امشب چه خوابی می‌توانستم ببینم. چون برخاستم همه آرزوهایم عطش داشتند.

      گویی آنگاه که خفته بودم آنها صحاری سوزان را در می‌نوشتند.

       میان آرزو و  دل‌مشغولی آشفتگی ما وزنه‌ای است.

        ای آرزوها! آیا فرسوده نخواهید شد؟

              آه! آه! آه!‌ آه!

         از این شهوت قلیل که می‌گذرد!

                          - و به زودی گذشته است!ـ

        افسوس! افسوس!

        میدانم رنج خود را چگونه دراز کنم اما نمیدانم خرسندی خود را چگونه رام کنم.

        میان آرزو و دل‌مشغولی آشفتگی ما وزنه‌ای است.