وزنه
نمیدانم امشب چه خوابی میتوانستم ببینم. چون برخاستم همه آرزوهایم عطش داشتند.
گویی آنگاه که خفته بودم آنها صحاری سوزان را در مینوشتند.
میان آرزو و دلمشغولی آشفتگی ما وزنهای است.
ای آرزوها! آیا فرسوده نخواهید شد؟
آه! آه! آه! آه!
از این شهوت قلیل که میگذرد!
- و به زودی گذشته است!ـ
افسوس! افسوس!
میدانم رنج خود را چگونه دراز کنم اما نمیدانم خرسندی خود را چگونه رام کنم.
میان آرزو و دلمشغولی آشفتگی ما وزنهای است.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۲/۰۴ ساعت ۱۲:۷ ب.ظ توسط آزاده ستوده
|
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...