"... پیش روی خود

جاده‌های خلوت را می‌بیند؛

مرغان دریا که خود را می‌شویند.

بالهای خویشتن گسترده‌اند...

من باید در اینجا سکنی کنم...

... مجبورم ساخته‌اند که بمانم

زیر شاخ و برگهای این بیشه

زیر درخت بلوط در این غار زیرزمین:

و چه سرد است این خانة خاک!!

و من از تمامی اینها بیزارم 

چه تاریکند این دره‌ها

و این تپه‌های سخت بلند؛

حصار غمناک شاخه‌ها،

که از تمشک پوشیده‌اند،

جایگاه خالی از سرور"!!!