غروب سبز

بر بخار شیشه انگشت می کشم

جهان

در نور نازکی

به چشمانم می ریزد.

نگاه می کنم

هزار پنجره ی تاریک

بر دیوارهای جهان پیداست

نگاه می کنم

و گوش می سپارم

به صدای تو که باز

به کنار پنجره بیایی

در زمزمه ی رخشانی از ترانه های "قمر"

تا جهان به آواز درآید.

 

نمی آیی و شب

بر شیشه ها می ماند

 و آواز "قمر"

در یادها...

نمی آیی و

بخار بر شیشه ها می نشیند

و هزار پنجره می ماند آن سو

و آواز نخوانده ات...