آواز قمر

بر بخار شیشه انگشت می کشم
جهان
در نور نازکی
به چشمانم می ریزد.
نگاه می کنم
هزار پنجره ی تاریک
بر دیوارهای جهان پیداست
نگاه می کنم
و گوش می سپارم
به صدای تو که باز
به کنار پنجره بیایی
در زمزمه ی رخشانی از ترانه های "قمر"
تا جهان به آواز درآید.
نمی آیی و شب
بر شیشه ها می ماند
و آواز "قمر"
در یادها...
نمی آیی و
بخار بر شیشه ها می نشیند
و هزار پنجره می ماند آن سو
و آواز نخوانده ات...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۳/۰۸ ساعت ۹:۲۴ ق.ظ توسط آزاده ستوده
|
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...