بر شن های کودکی
بر درخت اقاقیا
تکیه می دهی و برگها می ریزند
برگها
کوچک و زرد پناهت می دهند
ابرها می آیند
و تو باز باران ها را خواهی دید
و پنجره هایی که هر صبح
با حجم تنهایی آدم
شکلی دوباره می گیرند
با شانه ها یخمیده
تکیه می دهی و نگاه می کنی
در صدای تابی که آرام
می آید و می رود
می آید و می رود.
کودکی
تاب خورده و رفته است
با گیسوان لرزانی در باد
و تو هنوز نگاه می کنی
به رد گامهایی که بر شن ها دویده اند
بر شن ها می دوی اما
کودکی باز نمی گردد...
بر درخت اقاقیا
برگی نمانده است...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۷/۰۳/۱۹ ساعت ۱۰:۴۷ ق.ظ توسط آزاده ستوده
|
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...