بر درخت اقاقیا

تکیه می دهی و برگها می ریزند

برگها

کوچک و زرد پناهت می دهند

ابرها می آیند

و تو باز باران ها را خواهی دید

و پنجره هایی که هر صبح

با حجم تنهایی آدم

شکلی دوباره می گیرند

با شانه ها یخمیده

تکیه می دهی و نگاه می کنی

در صدای تابی که آرام

می آید و می رود

                   می آید و می رود.

 

کودکی

تاب خورده و رفته است

با گیسوان لرزانی در باد

و تو هنوز نگاه می کنی

به رد گامهایی که بر شن ها دویده اند

بر شن ها می دوی اما

کودکی باز نمی گردد...

 

بر درخت اقاقیا

برگی نمانده است...