زبان نگاه
از برگها شنیده ام آواز ماه را
وز آبها ترانه ی خواب گیاه را
آموختم ز برق سرشک ستاره ها
فریاد اشک را و زبان نگاه را
و آن چشم آهوانه که یک عمر روز و شب
بی گریه سر نکرد
غم را به من نمود و شبان سیاه را
با آنکه در تبسم مهر تو یافتم
ذوق گناه را
اما
همیشه زمزمه واری است بر لبم:
- کای عشق
پیش از آنکه تو خاکسترم کنی
ای کاش می شناختم از راه چاه را!
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۸۷/۰۳/۲۸ ساعت ۱۲:۳۱ ب.ظ توسط آزاده ستوده
|
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...