آخرین نامه آغاز می شود
قبل از زوالش در آتش
جایی که شب کناره جسته است
پراکنده می شود نقره سان در دل
در پاها واژگون می شود
دهانها لبریز از جنگل
او را با سبزه و آب نوشته ام
جوهرش موسیقی شد
سر بر می کند از شکم
فلز را از پا در آورده است...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۴/۱۰ ساعت ۱۱:۳۲ ق.ظ توسط آزاده ستوده
|
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...