و اینها همه.. با هم
این زمزمه ی مدام آب .. وزش شدید
و سپس ملایم این باد در میان کاجها
آواز متناوب ملخها و جز آنها
- در گوش من
برق این خورشید در جوی
جنبش این کاجها.. (سمور را ببین)
... و حرکت پای من که در این
خزه ها سوراخی می کند و جز آنها
- در چشم من
(احساس) این رطوبت.. این نرمی
خزه ها.. (وای کدام شاخه به جانم...)
احساس پیشانیم در دستم و دستم بر پیشانیم و جز آنها
- در تنم
... (هان! سمور نزدیک می آید) و جز آنها
- در ذهنم...
فرو می نشیند.
و اینها همه با هم و جز آنها
- در بسته ای کوچک
این است زندگی
همین و بس!
-نه! همواره چیزهای دیگر نیز هست...!!!
+ نوشته شده در شنبه ۱۳۸۷/۰۴/۱۵ ساعت ۱۰:۵۲ ق.ظ توسط آزاده ستوده
|
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...