نمی دانم امشب چه خوابی می توانستم ببینم. چون برخاستم همه ی آرزوهایم عطش داشتند. گویی آنگاه که خفته بودم آنها صحاری سوزان را در می نوشتند.

میان آرزو و دل مشغولی آشفتگی ما وزنه ای است.

ای آرزوها! آیا فرسوده نخواهید شد؟ آه! آه!

از این شهوت قلیل که می گذرد...

و به زودی گذشته است!

افسوس! افسوس! می دانم رنج خود را چگونه دراز کنم اما نمی دانم خرسندی خود را چگونه رام کنم.

آدمیت به تمامه همچون بیماری است که در بستر خود می غلتد تا به خواب رود- که دنبال استراحت می گردد و حتی خواب را هم نمی یابد.-