"آن به آن به نظرم میرسد که دیگران در پیرامون من جز بخاطر افزودن احساس حیات خاص من نمی جنبند.

دیروز اینجا بودم و امروز آنجا خواهم بود.

خدای من! اینها همه به چه کارم می آید

که بگویند.. که بگویند.. که بگویند:

دیروز اینجا بودم و امروز آنجا خواهم بود...

روزهایی را می شناسم که در آن تنها تکرار دو دو تا باز هم می شود چهارتا و تنها

یک نگاه به مشتم که روی میز است کافی است تا مرا از سعادتی ازلی بینبارد...

و روزهای دیگر.. این نیز برایم کاملاْ یکسان است..."

                                                         خدایا چقدر امروز بی حوصله ام...