تکرار
"آن به آن به نظرم میرسد که دیگران در پیرامون من جز بخاطر افزودن احساس حیات خاص من نمی جنبند.
دیروز اینجا بودم و امروز آنجا خواهم بود.
خدای من! اینها همه به چه کارم می آید
که بگویند.. که بگویند.. که بگویند:
دیروز اینجا بودم و امروز آنجا خواهم بود...
روزهایی را می شناسم که در آن تنها تکرار دو دو تا باز هم می شود چهارتا و تنها
یک نگاه به مشتم که روی میز است کافی است تا مرا از سعادتی ازلی بینبارد...
و روزهای دیگر.. این نیز برایم کاملاْ یکسان است..."
خدایا چقدر امروز بی حوصله ام...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۷/۰۵/۱۳ ساعت ۹:۲۸ ق.ظ توسط آزاده ستوده
|
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...