آدم برفی
آدم برفي
ذهني زمستاني مي خواهد
تا يخبندان را ببيني و شاخه هاي درختان کاج را
که ستبر و زبر شده اند از برف ها
سرما بايد خورد دير زماني
تا عرعر هاي يخ زده شاخي شده را نگريست
و صنوبرهاي کهنه را در دوردست ديد
آنک خورشيد دي ماه
و شمايي که نبايد بيانديشيد اندوه زوزه باد را در خش خش برگ ها
خاک لبريز است از همان سموم
که در آن برهوت جاري است
کسي در برف دارد مي شنود
او خود هيچ است و نگاه مي کند هيچي خود را
هيچي را که نيست جايي
هيچي را که هست...
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۷/۰۵/۱۴ ساعت ۱۰:۱۷ ق.ظ توسط آزاده ستوده
|
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...