ديروز وقتي شنيدم ناگهان
کسي تو را صدامي‌زند بنام
انگار گل رزي از پنجره
يکراست در دامنم افتاد.
حالا که تو با مني
مي‌چرخم ناگهان
گل رز! براستي گل رزي؟
يا سنگي ميان ديگر سنگ‌ها؟
تو، اي زمان زبان نفهم
مي‌‌ترساني و مي‌‌رنجاني چرا؟
هستي همين که مي‌‌گذري
و همين زيباست همين.
خونگرم با لبخندي خجول
مي‌‌کوشيم اين جا يکي شويم
هرچند مثل هم نيستيم
مثل دو نيمه سيب