یک روزهای بدی در زندگی هستند...
يک روزهاي بدي در زندگي هستند که وقتي شروع مي شوند تمام شدني نيستند
روزهاي سخت، روزهايي که هر لحظه آن براي شما به اندازه سالي مي گذرد
روزهايي که وقتي در آن هستيد و سختي آن روز را تحمل مي کنيد،
تلاش شما براي يادآوري روزهاي خوش گذشته بي نتيجه ميماند
روزهايي که اشک هايتان تمام نمي شود
ماههايي که نحس شده اند وميروند که به سال برسند
و چه سالي
به قول شاملو
سال بد
سال باد
سال اشک
و تو مي ماني درحيرت اينکه حکمت اين بد و باد و اشک کجاست؟
به ياد اشتباهات ريزو درشتت در زندگي مي افتي و مي انديشي
که ديگر وقتي براي جبران نيست و چه زود دير شده است
روزهايي که نمي گذرند،
شب هايي که به کابوس مي گذرد
و لحظه هايي که تلخند به تلخي يک زهرخند زهرآگين
و آدمها ...آدمهايي درگير، آدمهايي سخت ، آدمهايي که چگونه بودنشان بزرگترين
علامت سوال است در ذهن خسته و خواب آلود
از قرصهاي ريز و درشت اعصاب که همچون دانه هاي خوشرنگ اسمارتيز
بلعيده مي شوند
آدمهايي که در گيرند با خود و تو را در اين درگيري خودخواسته اشان
با تو به قهقهرا مي برند و اين قهقرا تمام ناشدني است
آدمها زخم خورده اي که حالا دمل چرکي سالهاي زخم خوردگيشان
را به روي تو باز مي کنند تا چرکابه و خونابه هايش
تمام وجودت را در بربگيرد و تو مي ماني و راز اين آلودگي که چرا تو ؟؟؟؟
چرا تو هدف آماج تيرهاي زهرآلود اين انسانهاي درگيري
تو که آرام ترين راه ها را براي پيمودن برگزيده بودي
تو که آنقدر آرام گام برميداري مبادا صداي پاهاي برهنه ات
آسايش انسان خفته اي را در هم بريزد
چرا تو
و اين چرا ها که تمامي ندارد ، مثل روزهاي تلخ ، مثل روزهاي سخت
و هيچ چراغي هيچ جا روشن نيست، هيچ کورسويي به چشم نمي رسد
تمام روزنه هاي اميد را بسته اند
و تو در اين چهار ديواري سخت مخوف پنهان شده اي
به اميد آنکه شايد شايد شايد شايد...
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...