بر بال باورها...
دانسته های ما
بر بال باورهای مان بسته است
وقتی که چیزی را می آموزیم؛
بالاترین ناباوری مرگ است!
در عرصه ی پیکارمان با مرگ
تدبیری نمی دانیم
وقتی شبیخون می زند، ناچار
در بهت، در ناباوری، خاموش می مانیم!
او را که تا دیروز می دیدیم،
او را که با هر ذره ی جان می پرستیدیم،
در باغ باورها،
در آن آفاقِ عطر افشان،
از دانش، از گفتار، از لبخند شیرینش،
گلهای نور و مهر می چیدیم؛
ناگاه!
باور کرد باید؟!
آه!
این درّه ی تاریک؟
این خاموشی مطلق
این بهت،این بغض،
این فاصله، این ظلمت، این سرما و این سرسام؟
این آوار؟
این سنگِ سرد؟! این گور؟
این تا همیشه؟
تا ابد؟
تا بی نهایت؟
دور...!
آنگاه، بی او،
باز این مصیبتگاه،
و این راه ...!
ناباوری تیری است!
تیری گران، جانسوز.
آن گونه جانسوز است،
کز بال باورهای مان،
خون می چکد امروز!!!
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...