گمشده
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوییا "او" مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آیینه میپرسم ملول
چیستم دیگر به چشمت چیستم؟
لیک در آیینه می بینم که وای
سایه ای هم زآنچه بودم نیستم!!!
...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۷/۰۵/۳۰ ساعت ۷:۱۶ ب.ظ توسط آزاده ستوده
|
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...