کشیش و پیروانش در حیاط کلیسای ده جمع شده اند

تا زن و مردی را به هم برسانند

بهار اینجاست و قُمری ها بر مناره می خوانند

زنبورها در گلهایی که در گورستان روییده هستند

و از بالای تپه آنجا که رودخانه به آسیاب می ریزد

دختری دوست داشتنی پایین می آید

تا در مراسم ازدواجش شرکت کند

لباس ساده ی سفیدی بر تن دارد و گلهایی بر سر زده

و هنگامی که آرام به طرف محراب می رود موسیقی شروع می شود

و کشیش انجیلش را بر می دارد و رو به او می گوید

آیا با افتخار و عشق در برابر چشمان خداوند

این مرد را به همسری قانونی خود انتخاب می کنی؟

حالا بگذار مردم این آواز را با من بخوانند

تا برای همیشه در قلبت زنده باشد...

بگذار عشقت همچنان بدرخشد

چرا که ما ستارگانی در آسمانیم

بگذار عشقت با قدرت بدرخشد

تا آنگاه که به دوردستها پرواز کنی

سال های سال از آن صبح طلایی روستا گذشته است

گورستان وسعت گرفته و کلیسا ویران شده

پیچک به دیوارها چسبیده و کلاغ ها بالای سرم می چرخند

وقتی به طرف آخرین سنگ قبر بازمانده رفتم

زانو زدم و نوشته ی زیر برگها را خواندم

ناگهان به نظرم رسید

کلماتی را همانند آوازی در میان درختان شنیدم...

بگذار عشقت همچنان بدرخشد

چرا که ما ستارگانی در آسمانیم

بگذار عشقت با قدرت بدرخشد

تا آنگاه که پرواز کنی

بگذار عشقت همچنان بدرخشد

چرا که ما ستارگانی در آسمانیم

بگذار عشقت با قدرت بدرخشد

تا آنگاه که به دوردستها پرواز کنی...