Turning Round.. Chris De Burgh
پرواز.. فکر می کردم هیچوقت پرواز را نخواهم آموخت
فکر می کردم در تمام زندگیم سعی می کنم
چون پرواز همان هنر قدیمی یک پا بر زمین نگاه داشتن است..
دروغ.. فکر می کردم هیچوقت نمی توانم دروغ نگویم
فکر کردم با حسرت خوردن از دست می دهمش
چون دروغ همان هنر قدیمی پنهان کردن کلماتی است که نباید هرگز آشکار شوند..
گریستن.. فکر می کردم هیچوقت گریه ام تمام نمی شود
فکر کردم همیشه خواب مردن می بینم
چون گریستن همان هنر قدیمی جاری کردن رودی از اشک بر روی زمین است..
آه مردن.. فکر می کردم هیچوقت مرگ را نمی بینم
فکر کردم تمام عمرم را به پرواز می گذرانم
چون مردن همان هنر قدیمی گرداندن یک دنیاست..
حسرت.. فکر کردم هیچوقت نمی توانم حسرت نخورم
فکر کردم همیشه آنجا گریه می کنم
چون حسرت همان هنر قدیمی باز دماندن اندوه در همه جاست..
و تلاش.. فکر کردم تمام عمرم تلاش می کنم
فکر کردم می توانم خودم را از دورغ باز دارم
چون تلاش همان هنر قدیمی اثبات گرد بودن دنیاست..
آه پرواز.. آه دروغ.. آه گریستن.. آه حسرت.. آه تلاش.. آه مرگ.. آه آه
چون مرگ همان هنر قدیمی رویش گلها بر زمین است
آری چنین است...
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...