Angel…Westlife
تمام وقتت را منتظر فرصتي دوباره بودي
براي مهلتي كه همهچيز را درست كند
هميشه دلايلي هست تا احساس كني اوضاع به اندازه كافي مناسب نيست
و اين در پايان روز خيلي سخت است
به كمي بيخيالي احتياج دارم
اي آزاده زيبا
خاطرات در رگهايم جاري است
بگذار خالي شوم اي سبكبال
شايد امشب به آرامش دست يابم
در آغوش فرشتهاي پروازكنان از اينجا دور ميشوم
از اين اتاق سرد و تاريك هتل
و بيمنتهايي بيحدي كه تو را به وحشت مياندازد
از شكستها دور ميشوي
از خيال خالي خودت
تو در آغوش فرشتهاي آرميدهاي
شايد بتواني اينجا به كمي آرامش دست يابي
از خطوط مستقيم بسيار خستهاي
و به هر جهت رو ميكني ديوان و ددان را در كمينت ميبيني
طوفان در پيچ و تاب است در پناهگاهت ميماني
تا كمبودها را جبران كني
تفاوتي ندارد كه آخرين بار چه كسي گريخته
آسانتر است تا به اين جنون دلپذير ايمان آوريم
اين اندوه با شكوه كه مرا به زانو در ميآورد
در آغوش فرشتهاي پروازكنان از اينجا دور ميشوم
از اين اتاق سرد و تاريك هتل
و بيمنتهايي بيحدي كه تو را به وحشت مياندازد
از شكستها دور ميشوي
از خيال خالي خودت
تو در آغوش فرشتهاي آرميدهاي
شايد بتواني اينجا به كمي آرامش دست يابي
تو در پناه يك فرشتهاي
شايد بتواني اينجا به كمي آرامش دست يابي
شايد بتواني به كمي آرامش دست يابي...
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...