از چشمهایت...
از چشمهایت
میان بر می زنم
به نهرهایی که جاری می شوند
نهرهایی آبی
که تمام وسعت بوم نقاشی ام را
گذر خواهند کرد
باد را می فرستم
تا به جای من
موهایت را نوازش کند
چشمهایم
به سیاهی آسمان گره خورده...
حالا؛ روزگار این شاعر جهنمی
شبیه برزخ است
سرخ و آبی از تو
زرد از من ...
دست در دست
تا سپیده
با من برقص
...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۰/۰۴/۰۸ ساعت ۱:۳۴ ب.ظ توسط آزاده ستوده
|
سلام دوستای خوب، درباره ی خودم چیز زیادی نیست که بخوام بگم چون فکر میکنم بی ارتباطه و از اصل و هدف وبلاگ دور میشیم اما درباره ی وبلاگ: یه روز سرد زمستونی از سر دلتنگی و بیحوصلگی تصمیم گرفتم یه وبلاگ درست کنم، نمی دونستم که امروز میشه رفیق تنهاییام و حالا اینه حاصل لحظه های دلتنگیم...