از چشمهایت

میان بر می زنم

به نهرهایی که جاری می شوند

نهرهایی آبی

که تمام وسعت بوم نقاشی ام را

گذر خواهند کرد

باد را می فرستم

تا به جای من

موهایت را نوازش کند


چشمهایم

به سیاهی آسمان گره خورده...


حالا؛ روزگار این شاعر جهنمی

شبیه برزخ است


سرخ و آبی از تو

زرد از من ...


دست در دست

تا سپیده

با من برقص

...